با خدا چت کردم

 

امروز چهارشنبه 20 خرداد 1388

ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدم، وای خدای من

چرا دلم اینجوریه؟ چرا حس گریه دارم؟

چرا میخوام فریاد بزنم؟ چرا دلم بهونه گیر شده؟

از ساعت 8 تا 10 با دوستم بودم، گفتیم و خندیدیم

ولی برگشتم خونه دوباره اون حسه برگشت

اومدم توی اینترنت که یه سری به پیامهام بزنم خیلی اتفاقی

یکی از دوستان مهربونمون (آقای ابراهیم نریمان)،

بهم پیام داد و کمی با هم چت کردیم

انگار خدا قبل از اینکه بهش sms بدم جوابمو reply  کرد

از طریق چت توسط آقای نریمان

آقای نریمان هم خواب مونده بود و سر کارشون نرفته بودند

و ایشون کاملا تصادفی اومده بودند

قسمتی از صحبت ایشون رو که خیلی حالمو عوض کرد رو براتون میارم:

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»«««««««««««««««««««««««««««««««««

هر جنگجوی نور از رفتن به میدان نبرد هراسیده است

هر جنگجوی نور در گذشته اش دروغی گفته یا به کسی خیانت کرده است در راهی نموده که سهم او نبوده

هر جنگجوی نور گام هر جنگجوی نور از ساده ترین چیزها آزار دیده است.

هر جنگجوی نور حداقل یکبار نسبت به جنگجوی نور بودنش شک کرده است

هر جنگجوی نور در به انجام رساندن وظایف معنوی اش شکست خورده است

هر جنگجوی نور وقتی که می خواسته بگوید نه از ترس گفته بله

هر جنگجوی نور معشوق خود را آزرده است به همین دلیل او را جنگجوی نور می نامند زیرا تمامی اینها را پشت است سرگذاشته و هرگز امیدش را از دست نداده است.

 

/ 0 نظر / 11 بازدید